بازگشت به لیست مقالات
دسته بندی جدید

اگر VCها استارتاپ‌ها را شانسی انتخاب کنن، چقدر نتیجه فرق می‌کنه؟

تیم ایران BI
تیم محتوای ایران BI
۲۴ شهریور ۱۴۰۵
4 دقیقه

🔖 اگر VCها استارتاپ‌ها را شانسی انتخاب کنن، چقدر نتیجه فرق می‌کنه؟

یکی از جالب‌ترین و البته جنجالی‌ترین تحقیق‌هایی که اخیرا درباره سرمایه‌گذاری خطرپذیر دیدم، دقیقا همین سوال رو بررسی کرده: آیا VCها واقعا در پیدا کردن استارتاپ‌های موفق مهارت دارن یا بخش بزرگی از موفقیت اون‌ها شانسه؟ پژوهشگرها اطلاعات ۲۶,۵۲۲ استارتاپ و ۸,۲۴۹ سرمایه‌گذار را بررسی کردن و پورتفولیو واقعی هر VC را با پورتفولیوهایی مقایسه کردن که به شکل تصادفی ساخته شده بودن. البته تصادفی به این معنی نیست که هر استارتاپی را شانسی انتخاب کرده باشن؛ سال سرمایه‌گذاری، صنعت، جغرافیا و تعداد سرمایه‌گذاری‌ها ثابت بوده و فقط شرکت انتخاب‌شده با یک استارتاپ مشابه عوض شده. این کار برای هر سرمایه‌گذار ۱۰۰۰ بار تکرار شده.

نتیجه تحقیق واقعا جالبه: عملکرد پورتفولیو واقعی VCها تفاوت خیلی زیادی با پورتفولیوهای تصادفی نداشته و وقتی مشخصا Home Runها (سرمایه‌گذاری‌هایی با بازده خیلی بزرگ) را بررسی کردن، شواهد محکمی پیدا نکردن که VCها در پیدا کردن اون‌ها بهتر از انتخاب تصادفی باشن. حتی بعضی از بهترین پورتفولیوهای واقعی هم خیلی بهتر از بهترین پورتفولیوهای تصادفی نبودن. یعنی ممکنه بخشی از داستان‌هایی که سال‌ها بعد می‌شنویم که فلان سرمایه‌گذار «Uber را قبل از بقیه فهمید» یا «Airbnb رو وقتی هیچ‌کس باور نداشت پیدا کرد»، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم پای شانس وسطش باشه.

angle.png
angle.png

البته مدل خود Venture Capital هم این موضوع رو تشدید می‌کنه. یک صندوق ممکنه روی ۲۰ استارتاپ سرمایه‌گذاری کنه، بیشتر اون‌ها شکست بخورن یا بازده معمولی داشته باشن و فقط یک شرکت ۵۰ یا ۱۰۰ برابر بشه و بخش بزرگی از کل بازده صندوق را بسازه. وقتی نتیجه تا این حد به یکی دو شرکت وابسته هست، طبیعیه که شانس هم نقش خیلی بزرگی داشته باشه. بعد از موفقیت هم داستان خیلی واضح به نظر میرسه؛ می‌گیم بازار بزرگ بود، فاندر عالی بود و محصول مشخص بود که می‌گیره، ولی ده‌ها یا صدها شرکت دیگه با داستان‌های تقریبا مشابه را که شکست خوردن فراموش می‌کنیم. این همون Survivorship Bias (تمرکز روی برنده‌ها و فراموش کردن شکست‌خورده‌ها) هست.

البته این تحقیق نمیگه VCها هیچ مهارتی ندارن و محدودیت‌های جدی هم داره. مثلا بازده واقعی سرمایه‌گذارها را نداشته و برای سنجش موفقیت بیشتر به میزان سرمایه جذب‌شده در Round بعدی نگاه کرده. درصد مالکیت، قیمت واقعی سهام، شرایط قرارداد و مبلغ Exit هم کامل در دسترس نبوده. از طرف دیگه یکی از مهم‌ترین مزیت‌های یک VC خوب Access (دسترسی به فرصت‌های سرمایه‌گذاری) هست. مثلا Sequoia ممکنه اصلا به Dealهایی دسترسی داشته باشه که بیشتر صندوق‌ها هیچ‌وقت فرصت دیدنش را پیدا نمی‌کنن. Network، اعتبار و اینکه بهترین فاندرها حاضر باشن اول با شما صحبت کنن خودش بخش مهمی از بازی هست و این تحقیق کامل نمی‌تونه اون رو اندازه بگیره.

کار VC بعد از سرمایه‌گذاری هم تموم نمیشه. معرفی مشتری، پیدا کردن آدم‌های خوب، کمک در Round بعدی و حتی اسم سرمایه‌گذار می‌تونه روی مسیر استارتاپ اثر بذاره. با این حال به نظرم پیام اصلی تحقیق همچنان مهمه:

ما احتمالا توانایی خودمون در پیش‌بینی آینده را بیشتر از چیزی که واقعا هست تخمین می‌زنیم.

برای فاندرها هم این نکته مهمه که رد شدن توسط یک VC، حتی یک VC خیلی معتبر، حکم نهایی درباره آینده استارتاپ شما نیست. سرمایه‌گذار هم با اطلاعات محدود داره درباره آینده‌ای تصمیم می‌گیره که ذاتا خیلی سخت قابل پیش‌بینی هست.

به نظرم برای خود VCها هم کمی تواضع بد نیست! شاید بخش مهمی از موفقیت در VC کمتر از چیزی که دوست داریم به «توانایی پیش‌بینی آینده» مربوط باشه و بیشتر به ساختن پورتفولیو درست، دسترسی به دیل‌های خوب، کمک واقعی بعد از سرمایه‌گذاری و البته مقداری شانس برگرده. این تحقیق جواب نهایی بحث Skill vs Luck (مهارت در برابر شانس) نیست، ولی یک سوال خیلی جدی جلوی صنعت VC میذاره:

اگر انتخاب یک VC خیلی بهتر از انتخاب تصادفی نیست، ارزش اصلی VC دقیقا کجاست؟

برچسب‌ها

اشتراک‌گذاری

درباره نویسنده

تیم ایران BI
تیم محتوای ایران BI